دخترک مامان وبابا
آیدا روز یکشنبه که از مدرسه اومد گفت که مریم دختر همسایه پایینی مون اومده مدرسشون و امروز سر کلاسشون بوده با همراهی مادرش که ببینند نحوه تدریس این معلم چطوریه ظاهرا از مدرسه ای که میره راضی نیستند وکلاس خیلی شلوغی داره فردا که دغتر ها رو آورد گفت: مریم هنوز نتونسته تصمیم بگیره کدوم مدرسه بره قراره امروز رو خونه بمونه تا فکر کنه وتصمیم بگیره امروز چهارشنبه آیدای گل کتابهای زبانش با کلی ذوق وشوق آورد تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجیبه این هم آیدای گلمه با ماجونش یعنی مامان من.قربون دوتاتون برم من این کندوی زنبورها رو ببینید. خدایی چقدر قشنگه پی نوشت.هنوز پاییز درست وحسابی شروع نشده آیدا خانم سرما خورده خدا زمستون رو به خیر کنه. ایدا جون روز اول مدرسه .کلاس اول. اینجا در حین انجام تکالیفش مثلا خوابش برده قربونت بشم با این فوت کردنت تولد ۷سالگی گل زندگیم این عکس هم مال سالهای قبله .ویلای مادر جون اینها.البته ایدای من به اقا جون ومادر جون میگه آجون وماجون عکس های پایین رو خاله هانی بعد از تولد ۸سالگی (عکس های کاملش رو بعد میذارم) ازش گرفته اون گوشواره ها رو هم بشرا یکی از هم کلاسی هاش براش اورده بود![]()
عصر خانم همسایه اومد خونه ما تا هم با من صحبت کنه وهم دفتر های آیداجون رو ببینه که معلمشون با اونها چطور کار کرده
.دفتر ها رو هم با خودش برد تا بیشتر بررسی کنه اون ۳-۴ صفحه رو
.
.برام جالب بود که یک دختر ۹ ساله چطور می تونه تصمیم بگیره که کجا بره به صلاحشه .من هنوز تو این سن مسایل مهم رو با ۲-۳ نفر درمیون می گذارم ومشورت می کنم وبه تنهایی سعی می کنم تصمیم نگیرم. شاید مشکل از من باشه![]()

مامان قربون این عسل بره
خدا رو شکر که که بالاخره مشکل دخترکم با کلاس زبان حل شد.
تابستان برای ثبت نام بردمش آموزشگاه .از ماشین که خواستیم پیاده بشیم پرسید کجا میریم ؟ منم گفتم پیاده شو تا بهت بگم، که ای کاش داخل ماشین بهش می گفتم وپیادش نمی کردم .تا فهمید قراره بریم کلاس زبان چنان داد وبیدادی راه انداخت که نگو ونپرس .
فریادهایی می زد که انگار بردمش کشتارگاه ملت هم توری من رو نگاه می کردند که یعنی خجالت بکش این بیچاره طفل معصوم رو چه بلایی سرش آوردی که اینطوری گریه می کنه؟
آخر سر با کلی عذر خواهی دوباره سوار ماشین کردمش واومدیم خونه.کلی هم با من دعوا کرده که اصلا با من در میون گذاشتی که منو ببری کلاس ؟همین طوری منو بردی می گی برو کلاس زبان؟
باید به من فرصت بدی.
.بعدا فهمیدم چون یک بار با عمه اش رفته کلاس زبان اونها وسطح اون کلاس خیلی بالا بوده فکر کرده کلا همینطوریه .خانومی هم از پسش بر نمیادوپیشاپیش می ترسیده.
طفلی![]()
می تونیدمن رو توی چشمای آیدا جونم ببینید؟
توکه چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه
این هفته قرار بود که کمد دیواری رو بیان نصب کنن اما هنوز نیومدند.اتاق ایدا پر ازوسایل ورختخواب بود وجای سوزن انداختن نبود .منم به این امید که کمد دیواری رو قراره روز پنج شنبه بیارن نصب کنن زیاد تمیز کاری نکردم اما جمعه دیگه نتونستم تحمل کنم وحسابی خونه رو تمیز کردم.![]()
ایدا هم این هفته خیلی گل کاشته دیکته اش ۱۷ شده
که فقط به خاطر بازیگوشیه
بنابراین تنبیه شده کلیه کانال های کارتونی تا یک هفته قطع هستن که خانومی یادبگیره درسش در اولویت قرار داره
.قراره جشن تکلیفشون روز۱۱ابان برگزار بشه به عنوان نماینده اولیا به تک تکشون زنگ زدم وگفتم که جشن افتاده یازدهم همه هم استقبال کردند.
![]()
به دخترخالم میگم دکتر گفته که بیماری پدرت اینه؟ میگه :نه. داروش برای این بیماریه.خودش دکتر داروسازه واسه خودش نظر می ده. بهش گفتم امیدوارم این نباشه اونوقت هر طور شده پروانه کاریت رو باطل می کنم که دیگه بیخودی تز ندی وهمه رو نگران نکنی. بنده خدا هم میگفت :بابام سالم باشه من حاضرم کار نکنم.
خدای بزرگ امیدمون به توئه کمکمون کن



این پنکه ای که گردن آیدا خانمه .به سفارش خودش خریداری شده با این ایده که اگه پنکه نداشته باشم تو این گرما می میرم
(دور از جونش )راه که می رفت تمام مدت پنکه رو جلوی صورتش میگرفت تا از گرما طوریش نشه.![]()

![]()



این هم فلفل ساب رستوران خانه اسپاگتی کیشه حیف که تو چشم نیست والا یکی مثلش می خریدم.





تابستون که رفته بودیم شمال خانومی این بال فرشته رو دید وخرید
از شانس قشنگی که داره در حین گشت وگذار این پیراهن رو هم رویت فرمودند ودستور خرید دادند که این با بالم سته.باید بخرمش.کل مسافرت خانم این تیپی بودندوحاضر به عوض کردن لباسش نبود وقتی برگشتیم خونه پیراهنه انگار![]()
امسال علی رغم مخالفت های ایدا جون مدرسش رو عوض کردم
مدرسه جدیدش رو عمو علی معرفی کرد که مدریتش بایکی از دوستانشون هست.مدرسه خوبیه وخیلی نسبت به دیگر غیر انتفاعی ها بزرگ وعالیه.
خلاصه ایدا خانم با ناراحتی تمام روز اول مهر راهی مدرسه شد
.انقدر شاکی بود که نگذاشت برای جشن شروع سال تحصیلی بمونم و به من گفت تو برو.منم اومدم خونه .اما جالب اینجاست که وقتی ظهر برگشت خونه خیلی سرحال وشاداب بود. وقتی خیلی سرخوش می شه خودش رو ولو می کنه رو تختش امروزم تا اومد همین کار رو کرد.معلوم بود که مدرسه جدید خیلی خوش گذشته .البته باید هم اینطور باشه اون مدرسه قبلی توی کلاسشون ۳۸نفر بودندامااینجا ۹ نفرند
کلاس های فوق برنامه زیادی هم دارند.خوشحالم که خانومی راضیه.از طرف دیگه شروع مشق نویسی و.... است وحرص وجوش خوردن من که عزیزم تکالیفت رو انجام بده .گلکم دیکته نداری ؟وبازیگوشی های آیدا خانم وبی خیالی هاش

![]()


تا من بگم نمی خواد بنویسی 
البته آیدا دست بردار نبود دائم می پرسید که کی تولد می گیری انقدر پافشاری کرد که مجبور شدم یه کیک براش گرفتم وخونه رو تزیین کردم ولی متاسفانه مامانم اینها که نبودند به همین خاطر به کس دیگه ای نگفتم فقط خواهرم وهمسرش اومدند.با این حال خوش گذشت.


مثلا آیدا جون داره کیک رو می بره نه اینکه تولد فوری فوتی بود چاقو رو اونجوری تزیین کردیم وهیچی از چاقو پیدا نیست.
کیک تولد ۸ سالگی عسل مامان

امروز سالگرد ازدواج منو بابایی هم هست.سالگرد ازدواجمون مباررررررک .
علی عزیزم امیدوارم سالهای سال وجود قشنگت در کنار من وآیدا باشه
.دوستت دارم ![]()
![]()

یک سری عکس از ایدای گلم.![]()

عزیز دل مامان مسافرت عید سال ۸۶ یزد![]()

![]()

مسافرت شمال تعطیلات بهمن سال قبل


مرسی بشرا جون![]()



| Design By : Pichak |








