تبليغاتX
دخترک مامان وبابا























دخترک مامان وبابا

آیدا روز یکشنبه که از مدرسه اومد گفت که مریم دختر همسایه پایینی مون اومده مدرسشون و امروز سر کلاسشون بوده با همراهی مادرش که ببینند نحوه تدریس این معلم چطوریه ظاهرا از مدرسه ای که میره راضی نیستند وکلاس خیلی شلوغی داره
عصر خانم همسایه اومد خونه ما تا هم با من صحبت کنه وهم دفتر های آیداجون رو ببینه که معلمشون با اونها چطور کار کرده.دفتر ها رو هم با خودش برد تا بیشتر بررسی کنه اون ۳-۴ صفحه رو.

فردا که دغتر ها رو آورد گفت: مریم هنوز نتونسته تصمیم بگیره کدوم مدرسه بره قراره امروز رو خونه بمونه تا فکر کنه وتصمیم بگیره .برام جالب بود که یک دختر ۹ ساله چطور می تونه تصمیم بگیره که کجا بره به صلاحشه .من هنوز تو این سن مسایل مهم رو با ۲-۳ نفر درمیون می گذارم ومشورت می کنم وبه تنهایی سعی  می کنم تصمیم نگیرم.  شاید مشکل از من باشه

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com



مامان قربون این عسل بره

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com



امروز چهارشنبه آیدای گل کتابهای زبانش با کلی ذوق وشوق آورد

خدا رو شکر که که بالاخره مشکل دخترکم با کلاس زبان حل شد.تابستان برای ثبت نام بردمش آموزشگاه .از ماشین که خواستیم پیاده بشیم پرسید کجا میریم ؟ منم گفتم پیاده شو تا بهت بگم، که ای کاش داخل ماشین بهش می گفتم وپیادش نمی کردم .تا فهمید قراره بریم کلاس زبان چنان داد وبیدادی راه انداخت که نگو ونپرس .فریادهایی می زد که انگار بردمش کشتارگاه  ملت هم توری من رو نگاه می کردند که یعنی خجالت بکش این بیچاره طفل معصوم رو چه بلایی سرش آوردی که اینطوری گریه می کنه؟آخر سر با کلی عذر خواهی دوباره سوار ماشین کردمش واومدیم خونه.کلی هم با من دعوا کرده که اصلا با من در میون گذاشتی که منو ببری کلاس ؟همین طوری منو بردی می گی برو کلاس زبان؟باید به من فرصت بدی..بعدا فهمیدم چون یک بار با عمه اش رفته کلاس زبان اونها وسطح اون کلاس خیلی بالا بوده فکر کرده کلا همینطوریه .خانومی هم از پسش بر نمیادوپیشاپیش می ترسیده.طفلی

می تونیدمن رو توی چشمای آیدا جونم ببینید؟

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com



بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com


توکه چشمات خیلی قشنگه        رنگ چشمات خیلی عجیبه

تو  که  این  همه نگاهت            واسه چشمام گرم و   نجیبه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 19:18 توسط مامان ایدا|

شکر خدا بیماری شوهر خاله ام خیلی حاد نیست ولی به مراقبت ورسیدگی زیادی نیاز داره.
این هفته قرار بود که کمد دیواری رو بیان نصب کنن اما هنوز نیومدند.اتاق ایدا پر ازوسایل ورختخواب بود وجای سوزن انداختن نبود .منم به این امید که کمد دیواری رو قراره روز پنج شنبه بیارن نصب کنن زیاد تمیز کاری نکردم اما جمعه دیگه نتونستم تحمل کنم وحسابی خونه رو تمیز کردم.
ایدا  هم این هفته خیلی گل کاشته دیکته اش ۱۷ شده که فقط به خاطر بازیگوشیه بنابراین تنبیه شده کلیه کانال های کارتونی تا یک هفته قطع هستن که خانومی یادبگیره درسش در اولویت قرار داره .قراره جشن تکلیفشون روز۱۱ابان برگزار بشه به عنوان نماینده اولیا به تک تکشون زنگ زدم وگفتم که جشن افتاده یازدهم همه هم استقبال کردند.
نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 9:19 توسط مامان ایدا|

خیلی ناراحتم .شوهر خاله ام به یه بیماری ...مشکوکه.البته انشاءا...که این طور نیست.دخترخالم امروز قراره بره با یکی از دکترهاصحبت کنه ببینه ایا بیماری پدرش خطری هست یا نه؟امیدوارم که موردی نباشه
به دخترخالم میگم دکتر گفته که بیماری پدرت اینه؟ میگه :نه. داروش برای این بیماریه.خودش دکتر داروسازه واسه خودش نظر می ده. بهش گفتم امیدوارم این نباشه اونوقت هر طور شده پروانه کاریت رو باطل می کنم که دیگه بیخودی تز ندی وهمه رو نگران نکنی. بنده خدا هم میگفت :بابام سالم باشه من حاضرم کار نکنم.خدای بزرگ امیدمون به توئه کمکمون کن

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 7:58 توسط مامان ایدا|

 برای بار چهارمه که در مورد مسافرتمون متن نوشتم وبا یک کلیک همش پرید. برای همین دیگه چیزی نمی نویسم فقط یکی دوتا از عکس ها روتوضیح میدم بقیه عکس هارو هم بعدا می ذارم  .عکس پایینی توی حیاط ویلایی که بودیمه پشت سر ایدا یه آلاچیق خیلی قشنگه که دورتادورش باهمین گلها پوشیده شده















این پنکه ای که گردن آیدا خانمه .به سفارش خودش خریداری شده با این ایده که اگه پنکه نداشته باشم تو این گرما می میرم (دور از جونش )راه که می رفت تمام مدت پنکه رو جلوی صورتش میگرفت تا از گرما طوریش نشه.

 این هم آیدای گلمه با ماجونش یعنی مامان من.قربون دوتاتون برم من


این کندوی زنبورها رو ببینید. خدایی چقدر قشنگه 



این هم فلفل ساب رستوران خانه اسپاگتی کیشه حیف که تو چشم نیست والا یکی مثلش می خریدم.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 0:44 توسط مامان ایدا|

 








تابستون که رفته بودیم شمال خانومی این بال فرشته رو دید وخرید از شانس قشنگی که داره در حین گشت وگذار این پیراهن رو هم رویت فرمودند ودستور خرید دادند که این با بالم سته.باید بخرمش.کل مسافرت خانم این تیپی بودندوحاضر به عوض کردن لباسش نبود وقتی برگشتیم خونه پیراهنه انگار

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 0:1 توسط مامان ایدا|


امسال علی رغم مخالفت های ایدا جون مدرسش رو عوض کردممدرسه  جدیدش رو عمو علی معرفی کرد که مدریتش بایکی از دوستانشون هست.مدرسه خوبیه وخیلی نسبت به دیگر غیر انتفاعی ها بزرگ وعالیه.
خلاصه ایدا خانم با ناراحتی تمام روز اول مهر راهی مدرسه شد.انقدر شاکی بود که نگذاشت برای جشن شروع سال تحصیلی بمونم و به من گفت تو برو.منم اومدم خونه .اما جالب اینجاست که وقتی ظهر برگشت خونه خیلی سرحال وشاداب بود. وقتی خیلی سرخوش می شه خودش رو ولو می کنه رو تختش امروزم تا اومد همین کار رو کرد.معلوم بود که مدرسه جدید خیلی خوش گذشته .البته باید هم اینطور باشه اون مدرسه قبلی توی کلاسشون ۳۸نفر بودندامااینجا ۹ نفرندتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدکلاس های فوق برنامه زیادی هم دارند.خوشحالم که خانومی راضیه.از طرف دیگه شروع مشق نویسی و.... است وحرص وجوش خوردن من که عزیزم تکالیفت رو انجام بده .گلکم دیکته نداری ؟وبازیگوشی های آیدا خانم وبی خیالی هاشتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پی نوشت.هنوز پاییز درست وحسابی شروع نشده آیدا خانم سرما خورده خدا زمستون رو به خیر کنه.



ایدا جون روز اول مدرسه .کلاس اول.

 



اینجا در حین انجام تکالیفش مثلا خوابش برده تا من بگم نمی خواد بنویسی


 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 11:7 توسط مامان ایدا|

روز اول مهر روز تولد نفس منه. امسال زیاد حس وحال تولد رفتن نداشتم برای همین تولد نگرفتم اما همه شرمنده ام کردند وبرای آیدا جون کادو آوردندالبته آیدا دست بردار نبود دائم می پرسید که کی تولد می گیری انقدر پافشاری کرد که مجبور شدم یه کیک براش گرفتم وخونه رو تزیین کردم ولی متاسفانه مامانم اینها که نبودند به همین خاطر به کس دیگه ای نگفتم فقط خواهرم وهمسرش اومدند.با این حال خوش گذشت.

قربونت بشم با این فوت کردنت





مثلا آیدا جون داره کیک رو می بره نه اینکه تولد فوری فوتی بود چاقو رو اونجوری تزیین کردیم وهیچی از چاقو پیدا نیست.



کیک تولد ۸ سالگی عسل مامان

تولد ۷سالگی گل زندگیم

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 13:53 توسط مامان ایدا|

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 15:58 توسط مامان ایدا|

این وبلاگ رو برای ایدای عزیزم درست کردم تا وقتی بزرگ شد به یادش بیاد چه روزهای قشنگی رو گذرونده ومن و باباش چقدر دوستش داریم .تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدامروز سالگرد ازدواج منو بابایی هم هست.سالگرد ازدواجمون مباررررررک  .علی عزیزم امیدوارم سالهای سال وجود قشنگت در کنار من وآیدا باشه .دوستت دارم



                                                                                 
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com


یک سری عکس از ایدای گلم.



عزیز دل مامان مسافرت عید سال ۸۶ یزد





 

 این عکس هم مال سالهای قبله .ویلای مادر جون اینها.البته ایدای من به اقا جون ومادر جون میگه آجون وماجون

 

مسافرت شمال تعطیلات بهمن سال قبل







عکس های پایین رو خاله هانی بعد از تولد ۸سالگی (عکس های کاملش رو بعد میذارم) ازش گرفته اون گوشواره ها رو هم بشرا یکی از هم کلاسی هاش براش اورده بودمرسی بشرا جون


 





 

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 15:14 توسط مامان ایدا|


آخرين مطالب
» دختر همسایه
» خدایا شکر
» دعا کنید
» سفر کیش
» آیدای گل
» آیدای کلاس سومی
» تولد آیدای مامان
»
» سلام

Design By : Pichak